سمور منکه بمیرم ماه را بچر

 
 
نویسنده : جهانشاه آل محمود - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠
 

شنبه سرکلاس نمایش رادیوئی وقتی که از بچه هاخواستم روی سوژه ای برای کار عملی فکر کنیم حرفمان کشید به خرمشهر و رسیدیم به محمد جهان آرا یعنی نمیشود از خرمشهر گفت و یادی از محمد نکرد .

ویادم به روزی آمد که پادگان دژ خرمشهر سقوط کرد و بعثی از کشتارگاه به داخل شهر راه بازکردند ... فقط حرف دفاع از خاک میهن نبود باید زن و بچه را ازشهر دورکرد .ما هم که ازپادگان دژ آمده بودیم جائی رانداشتیم ماهم مثل همه یمردم شهر چشم امیدمان به ممد بود ... یک جوان بی ادعای سبزه رو یکباره شده بود پهلوان شهر ... پس کجارفت ممد؟ با این زن و بچه هام چکنم؟ ها اومد اومد ... 

واو هر قایق و لنج و شناوری را که میدید پرمیکرد از زن و بچه و از آتش و دود و توپ و خمپاره دورشان میکرد ... هیچکس نمیگفت تو کی هستی و تو چه میگوئی هرچه میگفت همه می پذیرفتند او ممد مردم بود آخر  ممد خرمشهر بود ... هیچ معلوم نیست آدمهای بزرگ چطور درست وسط وقایع و فجایع پیدایشان میشود ... حتم دارم محمدجهان آرا هیچوقت نمیخواست خودش را رستم دستان نشان بدهد اما بودواقعا بود. این را من میگویم که توی عمرم دنیارا از عینک سیاست ندیدم این را من میگویم که پنج روز از زندگیم توی مسجدجامع خرمشهر با پهلوان مردم گذشت 

 


 
 
جنوب
نویسنده : جهانشاه آل محمود - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٩
 

 

 

شاید من همان کودکی باشم

که روزها گذشته است تا کالبد بادکرده اش را آب بیاورد

وبعد مانده ام

تا حالای قرن ها بعد

اینست که  تمام پسزمینه های من

تعبیرهای خودشان را دارند

 

شقایق ها

که آب و آفتاب را

به تشنجی ناباور بدست آورده اند

آفتاب احتمال یقین تمامی دوزخهای تصور شده است

وآب نم گریه های خاکی که تا مرز شیار شدن داغ دیده است

 

حتی

کارون کودکی من نیز

بیش از آنکه تصور آب باشد

تصویر خاکیست که دیوانه وار از خودش می گریزد

تنها وقتی که خبر غرق می آوردند

می فهمیدیم کوسه ها     کور  در این گل آلوده غلت می زنند

 

یقین باید چیزی در میانه ی تب تشنج و رؤیای خیس جا مانده باشد

تمام شب های شرجی غرق شدن را بر بام خانه کابوس دیده ام

اما چیزی که مرا می کشت

رؤیای زلالی بود

که حتی از شیشه های عرق کرده نیز غایب مانده بود

هی

چیزی دیگر ترا پیر کرده است

مگر جز آدمهائی که شل شل عبور کرده اند   چیزی از کوسه دیده ای؟

شاید آنها هم برای کابوس ها

تعبیر خودشانرا داشته باشند

اگر اینرا میدانستم  برای همیشه  در گوشه ی مرگ خودم آرام میشدم


 
 
چرا مکث نه؟
نویسنده : جهانشاه آل محمود - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٩
 

مدتهاست که مکث را به روز نکردم ... دیدم مشکل یکجورائی روانشناسانه است سالیان دراز مکث را به خودم القا کرده بودم همیشه کارهایم نیمه تمام مانده اند حالا شاید جور دیگری بتوانم باشم ....

اسم وب لاگ اسم رمان منتشر نشده ی منست و وام گرفته از شعر شاهزاده ی شعر جنوب هوشنگ چالنگی بزرگ .... و این شعر را هم به او تقدیم میکنم "باز بگوئید.."

 

باز بگوئید چیزی نمیدانم

از خیابانهای یک طرفه

ولیزخوردن در سراشیبی  یک خواب بلند

ویا تعمیر شیرهائی که چکه می کنند

آبهائی که از عجایب البلدان احتمال  بازگشته اند 

 

بازبگوئید   اگر سرسوزنی ...

یا احتمال میدادیم  که  بشود 

قهرمان مناقصه های  مبهم

وتقسیم شدن ها   از گلبول ها و خار و خسک ها

 

 

خودم را دیده ام  ایستاده بر صخره ای  که تمامی سایه ها را

به بن بست می کشند

و من  حرفی نمیزنم از حق مسلم نفس

فقط آهسته صلیب میشوم تا عمق نفس

همدست تمامی گناه - مردگانی که نمیدانستند

و همه ی نادانی هائی که به سراشیب سعادت راه دزدیده اند

من هنوز هم نمی فهمم چه نیازی به الهام و حادثه است

وقتی که هیچکس نیست

هیچکس نخواسته است

و همینطور تا آخر دنیا میتوانم هشت ضلعی های متراکم ببینم

یکی سد سیوند و یگری راهپیمائی سیصد

و اصلاً چه فایده ای دارد که خودم باشم

از همین کندو

به آخرت مجعول یک شناسنامه

یا رودهائی که نطفه های مقدس را

در گنداب شیمیا و سیمای هسته ای  ایدز معنا میشوند

 

بازبگوئید فقط میتوانم مرگ را

نه سیاه نه سفید  با تمامی رنگهای سوخته

وجشن خمپاره های خرمشهر

بیست سال بعد هم خوابهای مرا عروسی خون میکنند

و خونم را در شیشه های رنگین پس از مه بیقرار

به هیکل های مصر میبرد

یکی اش محمد حسنین هیکل

یکی ابوالهول  وترس جاودانه ی بی پاسخ ماندن

شاید لازمه ی چیزی به نام حقیقت باشد

بازبگوئید نمی فهمم

حتی اگر مادرم یک میوه ی عجیب

موز را به هشت تکه ی مساوی تقسیم کرده باشد

که احتمال می دهم قصدش ژنی کردن عدالت بوده بود

نه جنی کردن کودکانی که میخواستند

یهودیان سرگردان معنا باشند

وبعد در مالیخولیای  ظلم بالسویه

تسلیم محض عذاب طبقاتی بشوند

 

نمیدانم

شاید برای همین است که عمرم را به تمامی

می کشانده ام تا همان گوی غلتان

و پرومته ای که نشسته سیگاری دود کند بعد به تقدیرش برسد

و برگردد به همان نقشه ی باستانی هفت شهر عشق

که حالا دیگر جلادها هم فوت آب شده اند

وکوچه هایش را

مثل کف دستشان آشنا باشند

 

منکه تفاوتی ندیده ام

آنقدر خدایان المپ را شناخته ام که در غربت خیابانها گم شده اند

 

باز بگوئید همه اش بخاطر زایگاه است وزاده شدن  در ام. آی . اس

که یأس فلسفی تقدیر نژادی شان است

و هویت شان را    انگشت میزنند  وسط شله قلمکار تعبیر و اصطلاح

و تشخیص تعادل از عدالت

- همینطور بیخودی یاد مستر جیکاک خودمان می افتم

صورتی سفید    پنجه ی آفتابی که

در کلاه خسروی و دبیت بختیاری  قاب شده است

و زنگی آشنا زدایانه در صدائی  که مهر علی و نفت ملی را تاخت میزند-

 

باز بگوئید تاول دستها از نوازش بیجاست

بیگاه در خور و خواب فلسفه سلفیدن

ربط تسامح و تساهل را نفهمیده

نمیدانسته ام  امتزاج چیش پیش و سلیمان را

مستر و آقا و صاحب

و گازهای مسمومی که چهارشنبه ها

از گور چاه های متروک برمیخیزد

کیمیاست اکسیژن نصف و نیمه

آب خوردن

و مهر و محبتی  بی جنبل و جادو

سحری بی واسطه ی جهل مرکب

و ترکیب همه چیز با هیچ

 

خنده دار است اینهمه ترکیب و تجزیه

من توی جزئی ترین روابط فردی ام مانده ام     که یکی

دستم را بگیرد   پرتاب نشوم به سیاهچاله های کهکشان

ولال نمیرم بی جنبه ی ریاضیات محض

که زبان مشترک  من و مریخی هاست

 

حالا همینجا بعد از چهل سال  باید خودم را

برای انعکاس خودم بر شیشه های سراسری

اثبات کرده باشم

به درک

بازهم بگوئید

هرچه میخواهید...